گنج

شمارهٔ ۱۹۳

نه قرار دل بر من نه بزلف یار گیردبکجا روم ندانم که دلم قرار گیرد
شده ام خراب آن دم که چنان میان نازکدهدم به دست و آنگه ز میان کنار گیرد
نبود بسوز عاشق دل مدعی ندانمکه ببزم یار خود را بچه اعتبار گیرد
مشو ای رقیب یارش بشسکت خاکسارانز چنان گلی مبادا که دلی غبار گیرد
ز جواب تلخ ساقی چو خراب شد فغانیدگر از لبش مرادی بچه اعتبار گیرد