شمارهٔ ۱۸۳
گلی که از نفسش مشک ناب بگدازدچرا لب شکرین از شراب بگدازد
خوش آن بدن که ز می در قبا چو گل رویدنه آنکه همچو شکر در گلاب بگدازد
بر آن سرم که چراغی ز روغنم مانددمی که این تن بیخورد و خواب بگدازد
گهی ز غم جگر پاره ام کباب شوددمی ز غصه دلم چون کباب بگدازد
بدلفروزی شمع جمال او نرسدهزار سال اگر آفتاب بگدازد
فغانی از طلب کیمیا نیاسایدمگر دمی که درین اضطراب بگدازد