شمارهٔ ۱۶۶
دم به دم در عاشقی دل را زیانی میشودهر زمان از عمر من آخر زمانی میشود
دل اسیر خردسالی گشت و این چرخ کهنپیر میسازد مرا تا او جوانی میشود
روز اول چون نهاد انگشت بر لوح و قلمنقش میبستم که آخر نکتهدانی میشود
این خرابیها که واقع شد ز آب چشم منگر فرشته در قلم آرد جهانی میشود
ماه من تا شد قرین ساقی خورشیدروبر در میخانه هر ساعت قرانی میشود
من نه آن مرغم که رنگی دارد از باغ و بهارآنقدر دانم که گاهی خوش خزانی میشود
بعد ازین بیساقی مهوش نخواهم خورد میبر تنم این آب گر هر قطره جانی میشود
این خبرهای عجب کز یار میآرد صبامیبرم از یاد اگر نه داستانی میشود
وه چه معنی دارد این صورت که با چندین سخندر حضور او فغانی بیزبانی میشود