گنج

شمارهٔ ۱۴۶

یار باید که غم یار خورد یار کجاستغم دل هست فراوان دل غمخوار کجاست
ماه من روشنی دیده ی بیدار منستیا رب آن روشنی دیده ی بیدار کجاست
دلم افگار شد از داغ و بمرهم نرسیدسوختم مرهم داغ دل افگار کجاست
زخم خاریست مرا در دل از آن غنچه ی گلخون روانست و عیان نیست که آن خار کجاست
نرگس از چشم تو مردم کشی آموخت ولیچشم او را مژه و غمزه ی خونخوار کجاست
زهر چشم و سخن تلخ ز اندازه گذشتآن شکر خنده و شیرینی گفتار کجاست
نیست در حلقه ی مستان تو بیگانه کسیهمه یارند درین دایره اغیار کجاست
شد گرفتار فغانی بکمند غم عشقکس نپرسید که آن صید گرفتار کجاست