گنج

شمارهٔ ۱۴۵

چشمم نظری در رخ آن دل‌گسل انداختدر هم شد و تیرم به دل منفعل انداخت
جنگ من و معشوق چو جنگ دل و دیده‌ستکو حمله به دل زد دل پر خون به گل انداخت
در جامه نمی‌گنجم ازین شوق که آن شمعدستم به گریبان زد و آتش به دل انداخت
می‌خواست که سر رشته فرو ریزدم از همآتش شد و سوزم به دل مضمحل انداخت
یک بار نپرسید به غلتیدن چشمیما را که ز مژگان زدن متصل انداخت
هر بهلهٔ بلغار که در دست نگاری‌ستدستی‌ست که سرپنجهٔ ترک چگل انداخت
در آب و عرق از غضب یار فغانیدل را چو گل نم زده خوار و خجل انداخت