گنج

شمارهٔ ۱۴۳

سبزی آثار خط گرد لب آن ساده بستاین عجب آب زمرد بین که بر بیجاده بست
کشته ی آن خط نوخیزم که چون ترکیب شدصورتش معنی آب زندگی در باده بست
ایکه در دامی نیفتادی مبین زنجیر زلفاین کمند ناز پای مردم آزاده بست
زان نوآموزم جگر خونشد بلی دارد زیانهر که پیمان با حریف کار ناافتاده بست
آنکه دامن می فشاند از گرد راه میفروشبهر بزمش گل خرید و بر سر سجاده بست
خواستم تا چون غلامان در سرای او رومدر برویم یا بخاک آستان ننهاده بست
هر سر موی فغانی رشته ی زنار شدتابنای عهد با آن نامسلمان زاده بست