گنج

شمارهٔ ۱۳۵

دوش آه من سر راهش برسم داد بستباز کرد آن حلقه ی زلف و در بیداد بست
خواستم از کاو کاو غمزه اش فریاد کردهمچو طوطی شکرم داد وره فریاد بست
باد می آرد ز زلفش هر نفس بوی وفانیک می آرد ولی نتوان گره بر باد بست
عشق سرها در رهم افگند تا دل برکنمچون خورم آبی که این سرچشمه از بنیاد بست
این همان کوه بلا خیزست کاواز سگشپرده ی مجنون درید و گردن فرهاد بست
بگذرم چون باد در گلزار تا سویش رومگرچه راهم با هزاران خنجر پولاد بست
یادم از خفتان روز جنگ آن شهزاده دادچون صبا بند قبای سوسن آزاد بست
در دل تنگم چو جوهر در نهاد آینهنقش روی او هزاران صورت نوشاد بست
زین سرابستان فغانی چون گل وصلی نیافترفت و سنگ ناامیدی بر دل ناشاد بست