شمارهٔ ۱۳۴
آه ازین ناز و دلبری که تراستوین جفا و ستمگری که تراست
شاید ار آدمی پرستد بتزین همه ظلم و کافری که تراست
ایدل آشفتگی دراز کشیدرشته در دست آن پری که تراست
تشنه لب جان دهی بخاک ایدلزین خیال سکندری که تراست
بی سر و پا کند فغانی رااین تراش قلندری که تراست