شمارهٔ ۱۳۰
آزاد بلبلی که به دام بلا نسوختترک هوس گرفت و ز باد هوا نسوخت
پروانهای که بر سر شمعی به مهر گشتبیرون نشد ز دایرهٔ شوق تا نسوخت
یک ره دلم در انجمن آتشینرخاننام وفا نبرد که با صد جفا نسوخت
هرگز جدا نشد ز دلم بیتو پارهایکان پاره هم ز داغ جدایی جدا نسوخت
در آب چشم و آتش دل غرق حیرتمکاین از چه رو نکشت مرا وان چرا نسوخت
در محفلی که چهره برافروخت شمع منننشست از کرشمه دمی تا مرا نسوخت
جایی نکرد بیتو فغانی خیال عیشکز آرزوی شمع رخت چند جا نسوخت