گنج

شمارهٔ ۱۲۳

خوبان که ز ملک دلشان چشم خراجستحقّ نظرست آنکه ستانند نه باجست
در دست طبیبست علاج همه دردیدردی که طبیبم دهد آنرا چه علاجست؟
این درد که می‌آوردم مژدهٔ درماندر دل نمک سوده و در چشم زجاجست
در منزل عنقا چه زیَد مرغ سلیمانچندانکه نظر می کنم آنجا سر و تاجست
فیضی که نظر می‌برد از چشمهٔ خورشیددر روز توان یافت، سخن در شب داجست
در آتش سودای تو صد قافلهٔ مشکخاکستر بازار بود این چه رواجست؟
بسیار مکش این نفس سرد فغانیشاید که تحمل نکند گرم مزاجست