گنج

شمارهٔ ۱۱۳

عاشقان را در سر شوریده سودا آتشستدر بدن خون نشتر و در دل سویدا آتشست
تن نخواهد خوابگاه نرم چون گر مست دلگلخنی را زیر و پهلو فرش دیبا آتشست
میگدازم از حیا تا از تو می جویم مراددر نهاد بیدلان عرض تمنا آتشست
خواب مستی کرده می سوزم ز آشوب خمارچون نسوزم چون مرا در جمله اعضا آتشست
می مخور بسیار اگرچه ساقیت باشد خضرکانچه امشب آب حیوانست فردا آتشست
مرد صاحبدل رساند فیض در موت و حیاتشاخ گل چون خشک گردد وقت سرما آتشست
گر چنین خواهد کشید از دل فغانی آه گرمتا نفس خواهد زدن گلهای صحرا آتشست