شمارهٔ ۱۱۴
باز نقاش خزان طرح دگرگون زده استرنگها ریخته درهم که دم از خون زده است
صاحبان قلم انگشت گزیدند همهزین رقمها که سر از خامه ی بیچون زده است
زهره آهنگ همه راهروان راست گرفتداستان غلط ماست که وارون زده است
طبق زر نشود پی سپر تیر فلکاین همان سخت کمانیست که قارون زده است
نیست در دایره ی سطح فلک لفظ خبراهل همت قدم از دایره بیرون زده است
دور بادا خطر چشم بد از دختر رزکه چو خورشید سراپرده بگردون زده است
آنکه این نامه ی سربسته نوشست نخستگرهی سخت بسر رشته ی مضمون زده است
ادب از باده مجویید که این لعل قباسنگ بر جام جم و خم فلاطون زده است
عشق در هر لب جو کوهکنی کرده هلاکبهمان سنگ که بر کاسه ی مجنون زده است
ساقیا جام لبالب بفغانی پیماکه بفکر دهنت نکته ی موزون زده است