گنج

شمارهٔ ۱۱۲

دل بیقرار و دولت دیدار مشکلستگر خود عنایتی نکنی کار مشکلست
میخانه یی برون ندهد این شراب تلخکمتر که شرح مسئله بسیار مشکلست
هر دم بدل هزار سنان می رسد ز دوستبا آنکه درد خوردن یک خار مشکلست
تا نیست جذبه یی نتوان کرد جان نثاررفتن بپای خود بسر دار مشکلست
پیش دهان تنگ تو بستم لب از سؤالآری درین معامله گفتار مشکلست
از قرص آفتاب عجب نیست کسب نورکاری چنین ز ذره ی دیوار مشکلست
دل را بیازمای فغانی و عشق ورزرفتن درین محیط بیکبار مشکلست