شمارهٔ ۱۱۰
ترک من جانب صحرا پی نخجیر شدستهر سر موی دگر بر تن من تیر شدست
در دلش هست که چون آب خورد خون مراگرچه با من بزبان چون شکر و شیر شدست
بچه انگیز فرود آورم آن شاهسوارچکنم کار من از چاره و تدبیر شدست
آنچنان کز همه آن ترک سرآمد بجمالدر جهانداری و لشکرشکنی شیر شدست
نگسلد یکسر مو مهر خیالت ز دلمآه از این رشته ی زنار که زنجیر شدست
همه را سوختی آن لحظه که بر بام شدیآفتاب تو بیک جلوه جهانگیر شدست
شعله ی آه فغانی نگر و حال مپرسکز لب تشنه ی او قوت تقریر شدست