شمارهٔ ۱۰۹
ای دل بیا که نوبت مستی گذشته استوقت نشاط و باده پرستی گذشته است
از آب زندگی چه حکایت کند کسیبا دل شکسته یی که ز هستی گذشته است
خواهی بلند ساز مرا خواه پست کنکار من از بلندی و پستی گذشته است
دارم چنان خیال که نشکسته یی دلمورهم شکست چون تو شکستی گذشته است
بنشین دمی و باقی عمرم عدم شمارکاین یک دو لحظه تا تو نشستی گذشته است
هم در شرابخانه فغانی خراب بهکارش چو از خرابی و مستی گذشته است