گنج

شمارهٔ ۱۰۵

به رویم می‌شوی خندان و چشمم از تو خونریزستدر آب و آتشم می‌افگنی باز این چه انگیزست
نداری تاب درد من برون آی از دل تنگمدرین محنت‌سرا منشین که بس جای بلاخیزست
مرا پروانهٔ خود خوانده‌ای طعنم مزن چندینزبان تیزی چه حاجت شمع من چون آتشم تیزست
چه حاصل چاره سازی چون بعاشق در نمی آییچه سود از آشنایی چون دلت بیگانه آمیزست
من بد روز بهبودی ندارم ورنه از بویتصبا عنبرفشان گشت و نسیم صبح گلبیزست
مسیحا خسته گردد گر تو از دستش کشی دامنمن دیوانه را از ناز کشتی این چه پرهیزست
همه چیز تو محبوبانه و عاشق کشست اماقیامت در قبای چست و تک بند دلاویزست
من و جولانگه شیرین سواران بگذر ای ناصحز سامان باز ماند هر که خاک راه شبدیزست
فغانی در وطن هر دم گلی از گلشنی داردولی مرغ دلش در صحبت یاران تبریزست