گنج

شمارهٔ ۱۰۴

پیش ما خاطر شاد و دل غمناک یکیستحال آسوده و درد جگر چاک یکیست
برگ عیش دگران روز بروز افزونستخرمن سوخته ی ماست که با خاک یکیست
در گلستان جهانم اثر عیش نماندهمچنان به که گلش با خس و خاشاک یکیست
ما که از خویش گذشتیم چه هجران چه وصالمردن و زیستن مردم بیباک یکیست
آنچنانم که جفای تو ندانم ز وفازهر پیش من دیوانه و تریاک یکیست
صدق ما با تو درستست چو آیینه و آبعاشقانرا دل صاف و نظر پاک یکیست
راحت و رنج فغانی ز خیال من و تستراست بین باش که نیک و بد افلاک یکیست