گنج

شمارهٔ ۱۰۶

رویم شکفته از سخن تلخ مردمستزهرست در دهان و لبم در تبسمست
بیطاقتم چنانکه ندارم مجال صبررحمی، به دل درآی که جای ترحمست
سیاره ی زبون چکند فتنه مهر تستدر کار من گره نه از افلاک و انجمست
دانم حلاوت سخن پند گو ولیآفت زبان ساقی شیرین تکلمست
خون می چکد ز اطلس سیما بی سپهربس رنگ بوالعجب که درین نیلگون حمست
با هر که تاختی سر و جان باخت در رهترخش ترا چه خون که نه در کاسه ی سمست
از هیچ رو نبرد فغانی رهی بدوستخضر رهش شوید که در کار خود گمست