شمارهٔ ۲۸ - عشق وطن
خاکم به سر، ز غصه به سر، خاک اگر کنمخاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرمبرداشتند، فکر کلاهی دگر کنم
مرد آن بود که این کلهش بر سر است و، من:نامردم ار که بی کله، آنی بسر کنم
من آن نیم که یکسره تدبیر مملکتتسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم
زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم ماای چرخ! زیر و روی تو، زیر و زبر کنم
جائیست آرزوی من، ار من به آن رسماز روی نعش لشکر دشمن گذر کنم
هر آنچه می کنی؟ بکن ای دشمن قوی!من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم!!
من آن نیَم به مرگ طبیعی شوم هلاکوین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم
معشوق «عشقی » ای وطن، ای مهد عشق پاک!ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم:
«عشقت نه سرسری است که از سر به در شود»«مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم »
«عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم »«با شیر اندرون شد و با جان به در کنم »