شمارهٔ ۱۶ - ملت مغلوب
شب به سرم نوبه تاخت، روز تب آمدهر چه در این روزگار روز و شب آمد
رفته ام از دست، دسته دسته بس امسالدست طبیبم به روی نبض تب آمد
هر چه به من می رسد، ز دست زبانستجان من از دست این زبان به لب آمد
کس ز عزیزان، عیادتم ننمایدنوبه و تب زنده باد، روز و شب آمد
هیچ تعجب ز بی وفائی دنیامی ننما ای که دائمت عجب آمد
بی سببت کرد عزیز بی سببت خواربی سببی رفت، آنچه بی سبب آمد
ملت مغلوب حق ندارد هرگز:حق طلبد، زآنکه «حق لمن غلب » آمد