غزل شمارهٔ ۵
ندیدم در جهان کامی دریغابماندم بیسرانجامی دریغا
گوارنده نشد از خوان گیتیمرا جز غصهآشامی دریغا
نشد از بزم وصل خوبرویاننصیب بخت من جامی دریغا
مرا دور از رخ دلدار دردی استکه آن را نیست آرامی دریغا
فرو شد روز عمر و بر نیامداز آن شیرین لبش کامی دریغا
درین امید عمرم رفت کاخر:کند یادم به پیغامی دریغا
چو وادیدم عراقی نزد آن دوستنمیارزد به دشنامی دریغا