غزل شمارهٔ ۴
کشیدم رنج بسیاری دریغابه کام من نشد کاری دریغا
به عالم، در که دیدم باز کردمندیدم روی دلداری دریغا
شدم نومید کاندر چشم امیدنیامد خوب رخساری دریغا
ندیدم هیچ گلزاری به عالمکه در چشمم نزد خاری دریغا
مرا یاری است کز من یاد ناردکه دارد این چنین یاری؟ دریغا
دل بیمار من بیند نپرسدکه چون شد حال بیماری؟ دریغا
شدم صدبار بر درگاه وصلشندادم بار یک باری دریغا
ز اندوه فراقش بر دل منرسد هر لحظه تیماری دریغا
به سر شد روزگارم بیرخ تونماند از عمر بسیاری دریغا
نپرسد از عراقی، تا بمیردجهان گوید که: مرد، آری دریغا