گنج

غزل شمارهٔ ۳

این حادثه بین که زاد ما راوین واقعه کاوفتاد ما را
آن یار، که در میان جان استبر گوشهٔ دل نهاد ما را
در خانهٔ ما نمی‌نهد پایاز دست مگر بداد ما را؟
روزی به سلام یا پیامیآن یار نکرد یاد ما را
دانست که در غمیم بی اواز لطف نکرد شاد ما را
بر ما در لطف خود فرو بستوز هجر دری گشاد ما را
خود مادر روزگار گوییکز بهر فراق زاد ما را
ای کاش نزادی، ای عراقیکز توست همه فساد ما را