غزل شمارهٔ ۴۰
آه، به یکبارگی یار کم ما گرفت!چون دل ما تنگ دید خانه دگر جا گرفت
بر دل ما گه گهی، داشت خیالی گذرنیز خیالش کنون ترک دل ما گرفت
دل به غمش بود شاد، رفت غمش هم ز دلغم چه کند در دلی کان همه سودا گرفت؟
دیدهٔ گریان مگر بر جگر آبی زند؟کاتش سودای او در دل شیدا گرفت
خوش سخنی داشتم، با دل پردرد خویشلشکر هجران بتاخت در سر من تا گرفت
دین و دل و هوش من هر سه به تاراج بردجان و تن و هرچه بود جمله به یغما گرفت
هجر مگر در جهان هیچ کسی را نیافتکز همه واماندهای، هیچکسی را گرفت
هیچ کسی در جهان یار عراقی نشدلاجرمش عشق یار، بیکس و تنها گرفت