غزل شمارهٔ ۳۹
دل، که دائم عشق میورزید، رفتگفتمش: جانا مرو، نشنید، رفت
هر کجا بوی دلارامی شنیدیا رخ خوبِ نگاری دید، رفت
هرکجا شکّرلبی دشنام دادیا نگاری زیر لب خندید، رفت
در سر زلف بتان شد عاقبتدر کنار مهوشی غلتید، رفت
دل چو آرام دل خود بازیافتیک نفس با من نیارامید، رفت
چون لب و دندان دلدارم بدیددر سر آن لعل و مروارید، رفت
دل ز جان و تن کنون دل برگرفتاز بد و نیک جهان ببرید، رفت
عشق میورزید دائم، لاجرمدر سر چیزی که میورزید، رفت
باز کی یابم دل گم گشته را؟دل که در زلف بتان پیچید، رفت
بر سر جان و جهان چندین ملرزآنکه شایستی بدو لرزید، رفت
ای عراقی، چند زین فریاد و سوز؟دلبرت یاری دگر بگزید، رفت