غزل شمارهٔ ۴۱
باز هجر یار دامانم گرفتباز دست غم گریبانم گرفت
چنگ در دامان وصلش میزدمهجرش اندر تاخت، دامانم گرفت
جان ز تن از غصه بیرون خواست شدمحنت آمد، دامن جانم گرفت
در جهان یک دم نبودم شادمانزان زمان کاندوه جانانم گرفت
آتش سوداش ناگه شعله زددر دل غمگین حیرانم گرفت
تا چه بد کردم؟ که بد شد حال منهرچه کردم عاقبت آنم گرفت