غزل شمارهٔ ۲۶
ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟کز زخمهٔ آن نه فلک اندر تک و تاز است
آورد به یک زخمه، جهان را همه، در رقصخود جان و جهان نغمهٔ آن پردهنواز است
عالم چو صدایی است ازین پرده، که داندکین راه چه پرده است و درین پرده چه راز است؟
رازی است درین پرده، گر آن را بشناسیدانی که حقیقت ز چه دربند مجاز است؟
معلوم کنی کز چه سبب خاطر محمودپیوسته پریشان سر زلف ایاز است؟
محتاج نیاز دل عشاق چرا شدحسن رخ خوبان، که همه مایهٔ ناز است؟
عشق است که هر دم به دگر رنگ برآیدناز است بجایی و به یک جای نیاز است
در صورت عاشق چو درآید همه سوز استدر کسوت معشوق چو آید همه ساز است
زان شعله که از روی بتان حسن برافروختقسم دل عشاق همه سوز و گداز است
راهی است ره عشق، به غایت خوش و نزدیکهر ره که جُز این است همه دور و دراز است
مستی، که خراب ره عشق است، درین رهخواب خوش مستیش همه عین نماز است
در صومعه چون راه ندادند مرا دوشرفتم به در میکده، دیدم که فراز است
از میکده آواز برآمد که: عراقیدرباز تو خود را، که در میکده باز است