غزل شمارهٔ ۲۵
دل، چو در دام عشق منظور استدیده را جرم نیست، معذور است
ناظرم در رخت به دیدهٔ دلگرچه از چشم ظاهرم دور است
از شراب الست روز وصالدل مستم هنوز مخمور است
دست ازین عاشقی نمیدارددایم از یار اگرچه مهجور است
حال آشفته بر رخش فاش استشعله و نار پرتو نور است
حکم داری به هر چه فرماییکه عراقی مطیع و مامور است