غزل شمارهٔ ۲۴
جانا، نظری، که دل فگار استبخشای، که خسته نیک زار است
بشتاب، که جان به لب رسید استدریاب کنون، که وقت کار است
رحم آر، که بیتو زندگانیاز مرگ بتر هزار بار است
دیری است که بر در قبول استبیچاره دلم ، که نیک خوار است
نومید چگونه باز گردد؟از درگهت، آن کامیدوار است
ناخورده دلم شراب وصلتاز دردی هجر در خمار است
مگذار به کام دشمن ، ای دوستبیچاره مرا ، که دوستدار است
رسواش مکن به کام دشمنکو خود ز رخ تو شرمسار است
خرم دل آن کسی، که او رااندوه و غم تو غمگسار است
یادیش ازین و آن نیایدآن را که، چو تو نگار، یار است
کار آن دارد، که بر در توهر لحظه و هر دمیش بار است
نی آنکه همیشه چون عراقیبر خاک درت چو خاک خوار است