گنج

غزل شمارهٔ ۲۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: نداست۷ بیت
ندیده‌ام رخ خوب تو، روزکی چند استبیا، که دیده به دیدارت آرزومند است
به یک نظاره به روی تو دیده خشنود استبه یک کرشمه دل از غمزهٔ تو خرسند است
فتور غمزهٔ تو خون من بخواهد ریختبدین صفت که در ابرو گره درافکند است
یکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمایکه صدهزار چو من دلشده در آن بند است
مبر ز من، که رگ جان من بریده شودبیا، که با تو مرا صدهزار پیوند است
مرا چو از لب شیرین تو نصیبی نیستاز آن چه سود که لعل تو سر به سرقند است؟
کسی که همچو عراقی اسیر عشق تو نیستشب فراق چه داند که تا سحر چند است؟