گنج

شمارهٔ ۶

رای مرا چو شیفته روی خویش کردروی دلم ز روی کرم سوی خویش کرد
چندین هزار بار مرا مست هر دو کونزلفش ببوئی از سر هر موی خویش کرد
گاهم کمند لطف ز گیسوی وصل ساختگاهم کمان فیض ببازوی خویش کرد
گه در جهان جان نفس قدس صبح اوممشگین نفس چو صبحدم از موی خویش کرد
قلب مرا شکسته ی پیکان درد خواستدرد مرا مبادی داروی خویش کرد
روح مرا که گلبن بستان قدس بودخاشاک راه آتش نیروی خویش کرد
بازم چو در فنای فنا محو محو دیددر قرب عشق آینه ی روی خویش کرد
چه جای آینه است که گر نیک بشنویمستم چو دید در خم ابروی خویش کرد
ز آن هر نفس ز نفس امامی نفس زندکورا نفس ز نفس نفس گوی خویش کرد