شمارهٔ ۱۴
گفتم که فروغی ز لب لعل تو دیدمگفتا رقم دلشدگان بر تو کشیدم
گفتم خبرت هست که خون می شودم دلگفتا ز می خون دلت نیز شنیدم
گفتم که دل از عشق تو بی صبر و قرار استگفتا که من این بنده بدین عیب خریدم
گفتم بدهام کام دل ار نه بدهم جانگفتا چو تو بسیار درین واقعه دیدم
گفتم که بفریاد من بی دل و دین رسگفتا نه به فریاد دل و دینت رسیدم؟
گفتم به عنایت به امامی نگر آخرگفتا که امامی به امامی نگزیدم