شمارهٔ ۱۳
دوش جام وصل جانان خوردهامبادهها از ساغر جان خوردهام
جای آن است ار نگنجم در جهانزآن که جام از دست جانان خوردهام
جان همینازد ز لفظ عذب مناز پی آن کآب حیوان خوردهام
با لب و دندان آن آب حیاتکاندُهِ عشقش فراوان خوردهام
غیرت لؤلؤی لالا دیدهامطیره لعل بدخشان خوردهام
خون دل بسیار خوردم تا به دوشتا نپنداری که آسان خوردهام
بیامامی جام مالامال اوواله و مدهوش و حیران خوردهام