گنج

شمارهٔ ۱۰

از نسیم زلفش ای باد سحرگر خبر داری چرائی بی خبر
چند پیمائی هوا بر کوی اوگر گذر داری ز گردون بر گذر
سایه زلفش سواد چشم تستگر نمی بینی زهی نور بصر
پرتو لعلت فروغ وصل اوستگر نمی دانی زهی صاحب نظر
سالک بی علم و علم بی سلوکهست اگر خود سر بسر روزی و زر
شمع و تاریکی و نابینا و چاهتیغ و ناهشیار بی پرهیز و سر
ای امامی آفتاب اندر شبستدر عبارت وصل آن زیبا پسر