گنج

شمارهٔ ۱۱

نه رای آنکه بترک دیار و یار کنمنه جای آنکه سر کویش اختیار کنم
نه روی آنکه تحمل کنم ببوی امیدنه روز آنکه شب وصل را شمار کنم
سزای من دلم از دیده در کنار نهادچو قصد رفتن آن راه بی کنار کنم
ز راه دیده هر آن گوهرم که جمع شودبدامن آرم و بر راه دل نثار کنم
همی چه گویم و خود کرده را چه چاره توانبدین حدیث که کردم خود اقتصار کنم