گنج

شمارهٔ ۶

۲۶ بیت
هر دیده‌ای که از تو سوی دل نشان بردگرد جهان ز خون جگر کاروان برد
اندوه تو برد ز پی وصل هر کسیمرد آن بود که اندو تو رایگان برد
خورشید ناف آهوی تبت شود به فعلگر باد بود زلف تو بر آسمان برد
جولانگه بقا به کف آرد براق حسنکز جعد تو رکاب ز زلف عنان برد
آن جا که باز حسن تو یک روز خورد گوشتتا نفخ صور کرکس عشق استخوان برد
وآنجا سپاه صبر به هم برزند هواکز غمزه تو تیر ز ابرو کمان برد
بر هر کران ز منتظران تو مجمعی‌ستتا خود کجا زمانه تو را در میان برد
تو در میان نیامده ترسم تف اجلسودای عاشقان تو را بر کران برد
در گردن تو دست کسی آورد که رختاز پای این جهان به سر آن جهان برد
زآن جان خبر مپرس که تسکین عشق رانزدیک او لبت شکر و ناردان برد
آب عمادی از تف هجر تو برده بادگر بایدش که از کف عشق تو جان برد
زاین بیش هم شوی اگرت عزم بندگیدر بارگاه خسرو مازندران برد
قطب الملوک شاه عماد الدول که چرخهر ساعتی ز قدرت او امتحان برد
روزی که آتش سر شمشیر آبداردر دیده زمانه شرار دخان برد
چون تیغ او برهنه شود نزد حلم اوچرخ از برای بستن تب ریسمان برد
گردد ز بس نهیب سبک مغز بوقبیسچون شهریار دست به گرز گران برد
ای خسرویی که صف فریدون مکرمتاز کف راد تو علم کاویان برد
بی‌قوت ثنای تو مشناس چهره‌ایکز بوستان بی‌طمعی ارغوان برد
سود سواد طارم ازرق تویی بدانکرزق جهان به مایه ملکت نهان برد
آن را که تا به کعب نمی‌باشد آب بحراز روی عرف کی ستم ناودان برد
دندان اختران بکند در مجادلهآن کس که نقش نام تو زیر زبان برد
در سینه عدوی تو کینت بتر بودزآن گربه‌ای که شیشه‌گر اندر دکان برد
افلاک اگر تصرف مهر تو آوردشاید که خاطر تو ز غیرت نشان برد
از صد هزار طفل که شان رد کند پدرسیمرغ زال را به سوی آشیان برد
از ملک چون بهشت تو آن کس که آید اودوزخ نهاده بر کف در خانمان برد
از روزگار مسخره کینه مگیر اگرهرگز تو را مسخر خصمی گمان برد