شمارهٔ ۵
تو را چنان که تویی دیده در نمییابدبصر ز نور تو بر تو ظفر نمییابد
ز تو چگونه خبر شد دل مرا کز لطفطراز پیرهن از تو خبر نمییابد
خراب گشت جهان از نهیب غمزه تولبت ز بهر چه این کار در نمییابد
عمادی از پی جنگ سپاه هجرانتز جوی دیده قویتر حشر نمییابد
غم فراق تو گر تخم پیله نیست چراحیات جز به وصال بشر نمییابد
زبون توست جهان زآن که بر زیان تو هیچفزون ز مدح شه دادگر نمییابد
عماد دولت عالی که چشم دولت و دینبرون ز بارگه او بصر نمییابد
ایا شهی که بر اوراق روزنامه توفرشته یک نقط از شین شر نمییابد
هر آن که با تو دورویی گرفت چون شمشیرز بهر تیغ حوادث سپر نمییابد
نهاد رخت عدوی تو بر سر از پی آنکسوی سقر به کری اسب و خر نمییابد
برون ز باغ دل تو خدای میداندکه در جهان سخا یک شجر نمییابد
تو را ز پی دگری منزلت فزونتر نیستولیکن اسب سخن زاین گذر نمییابد