گنج

شمارهٔ ۴

۲۳ بیت
حسن را جز که به روی تو گرفتار مبادعشق را جز بر سر کوی تواش بار مباد
مرغ بستان ملائک که جهان دانه اوستجز به دام سر زلف تو گرفتار مباد
گو گران باد به طوق کرمت گردن جانپشت امید ز جود تو گرانبار مباد
ماه اگر بر در تو لاف غلامی نزندپای او را پس از این قوت رفتار مباد
وقت گل چون ملکان رخت سوی باغ برندنزهت دیده تو جز گل رخسار مباد
قسمت ذات تو از دور فلک سور بوداز جهان بهره خصم تو به جز دار مباد
سینه جان که نهان خانه گنج غم توستجز به نوک سر مژگان تو افگار مباد
هر که از جام جهان تو به یک جرعه رسدتا قیامت ز می لعل تو هشیار مباد
دل من در سر زلفت به فغان می‌گویدای عزیزان دل کس در دهن مار مباد
ذوق عشق رخ تو خسته‌دلان می‌دانندعشق تو جز به دل خسته سزاوار مباد
گر مرا عشق تو از دیده گرامی‌تر هستدیده را با رخ تو وعده دیدار مباد
من خریدار تو گشتم به دل و جان و مرابه جز اقبال شهنشاه خریدار مباد
شاه اُزبک ملک عادل و سلطان جهانکه جهان را به جز او سرور و سردار مباد
تا به توقیع مبارک خط فرمان ندهیدر تن دایره جای سر پرگار مباد
ای ز عدل تو رعیت همه در خواب امانفتنه در عهد همایون تو بیدار مباد
روز هیجا که شهان بار ز لشکر گیرندرایتت را به جز از فتح و ظفر کار مباد
هفت کودک را در مدرسه عالم قدسجز به تحصیل ثنایت دل تکرار مباد
اختران را ز سراییدن مدحت فخر استآسمان را ز پرستیدن تو عار مباد
بر تن هیچ کس از عدل تو بی‌داد نرفتبر دل هیچ کس از طبع تو آزار مباد
من اگر جز به ثنای تو نفس خواهم زدنفسم هم‌نفس نافه تاتار مباد
ور دعای تو نگویم ز دل و جان شب و روزروز در دیده من کم ز شب تار مباد
هر که او منصب اقبال تو نتواند دیدمژه در دیده او جز سر مسمار مباد
گر به جز دور تو در دور دگر خواهد بوداندر آن دور دگر جنبش دوار مباد