شمارهٔ ۳۹
گرد رخت صف زده است لشکر دیو و پریملک سلیمان تو راست گم مکن انگشتری
صلح جدا کن ز جنگ زآن که نه نیکو بودپایگه شیشهگر دستگه گازری
عشق تو همچون فلک خرمن شادی بدادصد کس را یک کری یک کس را صد کری
از پی موی تو شد بر سر کوی خرددیده اسلامیان دیدهگه کافری
کفر ممکّن شدی با مدد جزع توگر نزدی جزع تو موکب پیغمبری
بسته زلف تواند ساکن رخسار توقافله نیکویی طایفه دلبری
عشق تو آورد راه جستن بیهمرهیوصل تو آورد رسم کشتن بیداوری
هجر تو مانند وصل هست روان بهر آنکبر سر بازار تیر کور بود مشتری
عقل در دل بکوفت عشق تو گفت اندر آیصدر سرای آن توست گر به حرم ننگری
چشم تو هر دم به طعن گوید با چشم منمهره به دست تو بود کم زدهای خونگری
زلف تو بر دوش تو گفت به گوش دلمهم بخری ای فضول هم دگران را بری
گفت دل من به او رو رو و یاوه مگویمرد به دوزخ رود بر طمع مهتری
گر چه ز حد درگذشت بر چمن باغ عشقصبر تو را فربهی زخم مرا لاغری
باشم گستاخوار با تو که لاشی کندصد گنه این سری یک نظر آن سری
حسن تو جاوید باد تا در سودای توطبع عمادی به سحر ختم کند شاعری
چون ز تو کس برنخورد باری بر آب کارخدمت خسرو گزین تا تو ز خود برخوری
شاه فرامرز را دولت دین را عمادخسرو مازندران مایه نیک اختری
ای به عفو کرده خو چون ملک دست راستوی به علو برده داد از فلک چنبری
تیغ تو را بی قیاس چشم پدیدار شدتا کند از یک مکان در همه جا ناظری
هست تو را آن چه بود بهر تو بود آن چه هستنیست تو را آن چه نیست رهبر هستیگری
پیش تو در یک مکان رسته شد و رسته شدقادری از عاجزی عاجزی از قادری
آب شود پشت پل چون تو به او بنگریپل گردد روی آب تا تو از او بگذری
یاور عمر و دلت باد بقا و نشاطتا که بخواهد خدای از در کس یاوری