شمارهٔ ۴۰
دلم از دست بردهای دانیچه کنم با تو دوستی جانی
خون خود خوردم و نخواهم خورداز پی وصل تو پشیمانی
این چنین کارها غم تو کندکه نه شرعی بود نه دیوانی
هر کجا باد زلف تو بگذشتنگذرد نوبت مسلمانی
آسمان از دل تو آموزدسخت گویی و سست پیمانی
گفتی ار بوسه بایدت بدهمخویشتن را مگر نمیدانی
بوسهای خواستم بیازردیسالها رفت بر سر آنی
از تو پرسم غمم خوری گو نهیک نه و صد هزار آسانی
جاودان مان که فر عشق تو بودکه عمادی شده است سلطانی
آستین بوس تو شود گردونکآستان بوس شاه ایرانی
شاه طغرل که پیشگاه ازلآیتی ساختش جهانبانی
شهریاری که شحنه رایشرفت بالا ز حد انسانی
تنگ جایی ز وهم پیدا کردجاه او در فراخ میدانی
در مدحش جهان بگیرد اگردامن طبع من بیفشانی
ای وفای تو شهد داناییوای خلاف تو زهر نادانی
آن زمان که خروش جوش دو صفروز و شب را دهند یکسانی
به محابا کنند کینه خرانجان فروشی به وقت ارزانی
در بر کورهای خلاف کنندتیغ پتکی و خود سندانی
تو از آن برتری که خاطر پاکبه هر اندیشهای برنجانی
زآن نشستی به تخت جد و پدرتا در آفاق فتنه بنشانی
ثالثت گفتم ار چه نتواندگفتن اندر ثنا تو را ثانی
آسمان را به جای سجده و شکرخاک فرسای گشت پیشانی
بر شگفتم که چون به خواب درنداین جماعت که خصم ایشانی
عید نزدیک شد نبشتی کهخفته مانده است گاو قربانی
ای چو یزدان ز دشمنان بیبیموای چو دانش به دولت ارزانی
جز خموشی چه روی در مدحتکه خط مدح و وهم پایانی