شمارهٔ ۳۸
کاری است مرا و نیست یاریبییار که را برفت کاری
بگستت میان جانم از غمدر جستن غمگسار یاری
سیمرغ میان مردم آیدگر بوی برد ز غمگساری
الا ز برای خستن توبر روی زمین نرست خاری
گفتم بگذار حق من گفتامروز کجاست حقگزاری
آزرده یار و انتظارممشناس چو انتظار یاری
چون من دو هزار بیش بینیدر هر کنجی در انتظاری
دانی چه قرار داده با مناز من جانی وز او کناری
از بهر پناه مینیایدجز عزالدوله شهریاری
عبدالواحد که گوش کردوننشنید چون او زمانهداری
ای آن که نزاد چون تو هرگزاز مادر ملک بختیاری
بیوفق مراد تو نپویدلیلی به جنیب نوبهاری
چون شربت کین تو ندانمدر حلق زمانه بدگواری
آن جا که قرار دل نماندناچار بود چنین قراری
در خانه عشق چون عمادیهرگز ننشست سوگواری
سرمایه ز دشمن تو گیردهر جا عیبی است یا عواری
پیرایه ز حضرت تو داردهر جا شرمی است یا وقاری
روزی که جهان فراهم آرداسباب نمونه کارزاری
دریای خروش جوش گیردمیخندد مرگ بر کناری
افروختن سنان نمایدبر هر تاری زبان ماری
بازد ز سر بریده در خوننراد سپهر ده هزاری
افتد ز شرار نیکخواهتدر خرگه مشتری شراری
پیرامن او ظفر برآیدماننده آهنینحصاری
گاه از فلکش بود ثناییگاه از ملکش بود نثاری
بر جامه روزگار یابیخنجر پودی و تیر تاری
ای آن که ز درگه نوالتنومید نشد امیدواری
رسوای محک ز سیرت توستهر جا دغلی است کم عیاری
هر چند که خواستار من هستهر جا ملک است کامکاری
جز من همه کس پیاده باشددر منقبت چو تو سواری
دانم دانی که در نمایدچون تو مردی ز خواستاری
بر هر قدمی نهاده دولتدامی ز پی چو من شکاری
با این همه جز تو را ندانمدارنده خود به هر شماری
بر من جز تو که راست منتاز خردی تا بزرگواری
در سابقه خدمتی ندارمکآن راست مجال اعتباری
دست حدثان اگر نیارددر خانه عمر من دماری
در مدح تو پرورم نهالیدانش برگی حیات باری
در سایه او دهم روان رااز جمله جهل زینهاری
از بهر تو آمد آفرینشاز بهر گلی بود بهاری
زاین بیش نیافت خاطر مناز بحر ثنای تو گذاری