گنج

شمارهٔ ۳۷

۲۴ بیت
بر آنی که غم بر دل من گماریمن از غم نترسم بیا تا چه داری
ننالم ز غم گر چه بسیار باشدولیکن بنالم ز بی‌غمگساری
به سوگند گفتی که خونت بریزمز سوگند بگذر به قول استواری
عجب می‌گدازد دل پر فریبتکه زنده مرا در جهان می‌گذاری
به تو من سلام وفا می‌رسانمبه من تو پیام جفا می‌گزاری
مرا روزگار از غمت چون رهاندیکه سرمایه فتنه روزگاری
به روی نکو باد چشم تو روشناگر چه مرا شد ز تو روز تاری
نیارم که با خوی تو باز کوشمچنان می‌نماید که تو هم نیاری
اگر در جفا اوفتد پایمردیوگر در وفا ایستد دست یاری
تو را پای بوسم که از طالع منبه بوسیدن لب سر اندر نیاری
ز عشق تو زارم چگونه نباشمکه شرط بزرگ است در عشق زاری
ز خواری هجر تو سر بر نتابمکه رسم قدیم است در هجر خواری
که با تو بس آمد که همچون عمادیبه هر حال در کار خود مرد کاری
به آیین نگاری به شکرانه بایدکه مدح خداوند بر جان نگاری
قسیم دوم راد محمود بُزغُشکه بر چرخ رایش کند بردباری
اگر عزم او آفتابی برآردبود پیش او آسمان زینهاری
وگر حزم او سایبانی بسازدببیند ز خورشید ذره شماری
ز بس خون که از چشم بدخواهش آمدنیابد قضا در جهان بی‌شماری
ایا نیک عهدی که هرگز نباشدبدی را بر طبع تو خواستاری
هر آن کس که آید به زنهار مهرتببیند ز ایام زنهار خواری
ز گردی که از سم اسب تو خیزدفلک را تمنا بود خاکساری
به آزادگان زمین پیشواییز فرزانگان زمان یادگاری
همه تن سپر کرد دینار ازیراکه با او سخای تو شد کار زاری
کمینه فروغی ز دست تو شب رابرانگیزد از جامه سوگواری