شمارهٔ ۳۶
در غم یار یار بایستییا غمم را کنار بایستی
تا بیابم ز روزگار مرادمایهام روزگار بایستی
عوض چرخ اگر نخواهم یافتبا زمانه شمار بایستی
در یکی غم چو جان نخواهم دادیک چه باشد هزار بایستی
بر در دوست بار ممکن نیستبر در صبر بار بایستی
مست و دیوانه چند خواهم بودزیرک و هوشیار بایستی
برگ ریز است شاخ دانش رااین خزان را بهار بایستی
تا بدانستمی ز دشمن دوستزندگانی دو بار بایستی
این که من شرمسار از مردمبخت من شرمسار بایستی
جهل را خواستار بسیار استفضل را خواستار بایستی
دشمن شادمانه بسیارنددوستی غمگسار بایستی
طبع من شیر بسته را ماندشیر در مرغزار بایستی
از فریب جهان عمادی رانفسی زینهار بایستی
این همه آرزو نیافتمیحضرت شهریار بایستی
شه فرامرز کز معالی اواختران را شعار بایستی
چون مدارا نکرد با او مرگآسمان بیمدار بایستی
در مضیق فراق او چون زیرحال اقبال زار بایستی
در هوای فضای او چون مویتن دولت نزار بایستی
دل و دین پر زحیر شد زاین دردسر جان پر خمار بایستی
تا نگشتی رخ سخا پنهانکف او آشکار بایستی
جامهای را که هجر او بدریدپود در کین تار بایستی
تا قضا را به عجز آن کاملدیده اعتبار بایستی
تا بگریم فزون ز حد غمشدیده من چهار بایستی
چون به او نیست چشم من روشنچشم خورشید تار بایستی
تا بخوری مرا ز هجرانشبر تنم موی مار بایستی
تا کی اطناب من جناب مرادولت اختصار بایستی
استوارم مدار اگر گویمعهد عمر استوار بایستی