شمارهٔ ۳۵
ای مهر تو بر سپهر تمکینایمن شده از نماز پیشین
یک نکته بگوی تا به پیشتجبریل امین شود شکرچین
از لطف بخند تا بمانددر پرده شرم شکل پروین
هستی بت چین نهای ازیراهرگز چو تو کی بود بت چین
گه چشم به گریه داده خندانگه روی ترش گرفته شیرین
گفتی که ز دیده موج بنشانواندر غم هجر شاه بنشین
دانی که نباشد ای جهانسوزجای تننا دهان تنیّن
بنواخت تو را به لطف ایزدمگذار مرا به قهر چندین
بر خود لطف خدای دیدیدر من نظر خدایگان بین
سرمایه جان عماد دولتملجای ممالک سلاطین
شاهی که حرارت ستم رااز شربت تیغ اوست تسکین
کمتر هنر ولیش معجزبهتر لقب عدوش مسکین
کس بستر عافیت نگستردتا خاک درش نگشت بالین
ای مرهم صد هزار خستهوای شادی صد هزار غمگین
زآن خام کز این سخن نسوزدبیسود تو چون ز بچه عنیّن
در سور لقای دولت توستجز جان نسزد که بندد آذین
آن کس که نتافت همچو زنجیردر حلقه مهرت از تف کین
گردد چشمش گشاده بستهچون چشمه قفل و چشم زرفین
بستان حیات جاودان رااز خط رضای توست پرچین
بیتو نبود کس و نباشدمدحی نبود تمامتر زاین
بیتو نکند ضمان تن جانسری است در این سخن به تضمین
زاین است که از دلم جدا نیستهستی دیدن به راه غزنین
جستم همه آرزو به تصریحگفتم همه رمزها به تعیین
آن باد تو را که خواست داریآمین در دست پیش از آمین