گنج

شمارهٔ ۳۲

۴۲ بیت
ای کافر عشق تو مسلمانوای دیو هوای تو سلیمان
ای قصر سعادت و سلامتبر دست غم تو گشته ویران
لعل تو چو کوه سخت کیسهجزع تو چو باد سست‌پیمان
در کوی تو صد هزار عاشقبرخاسته از ره دل و جان
کردی ز برای بیع جان‌هابیاع گهی ز لعل و مرجان
روی تو ز نور با هدایتفارغ ز صفات گونه و سان
حسن تو ز آتش کمالتبر ماه نهاده داغ نقصان
در عالم اعتقاد صد باردرد تو ببرده آب درمان
در معرکه‌ گاه فرقت تویک نه و هزار توفان
هر روز سپیده‌ام بدرداز جور تو آسمان گریبان
گر ننمایی بساط ما راباری بنمای گرد میدان
آسان بردی دو عالم آریآن چیست که تو نبردی آسان
مفشان سر زلف هر سحرگهورنه دامن ز خلق بفشان
بر مشتی خاک رحمت آوریک ساعت باد خویش بنشان
زآن لطف که هدیه تو کردندما را ز غم فراق بستان
طاق است ز عشق تو عمادیبر طاق نهاده وصل و هجران
هر چند مسلمی تو او رادر دولت شهریار ایران
قطب ملکان عماد دولتسرمایه امن و پشت ایمان
شاهی که ز حضرتش رسیدهنزد همگی رسول احسان
مقصود گل و رجیب دریااستاد خور و ادیب درمان
سازنده جایگاه تحقیقسوزنده لامگاه بهتان
ای مهر تو رهنمای امیدوای کین تو رهنمای حرمان
تازنده به هر چه هست پیغامسوی تو که چیست از تو فرمان
بخت است موافق تو بخ بخجایی که موافقند اخوان
روشن کف تو دروغ کرد آنکدر تاریکی است آب حیوان
از پیران شرمت آید ار نهبرداشتی این وجود کیهان
جهل از در تو شکست چونانکبر کوی قمر ز طوق چوگان
جان با سگ تو برابری هستهم نیست چنین فسرده‌دندان
زاغ ار چه سیاه گوش ماری استنبود چو سیاه گوش سلطان
جز دست خلاف تو نبافدلاحول ولا به پای شیطان
عید است شها و عید پارینرخ داشت از این دیار پنهان
ممکن نبود به هیچ حالیعید اینجا تو در خراسان
عید تو خجسته باد هر چندبر من باشد ز عقل تاوان
زیرا که هر آن چه گفتم اولزاین قول همی شود پریشان
هر چند زبودن سه فرزندنتوان گفتن به وصف یزدان
سودی است ز مایه در گذشتناین را عدم از وجود ایشان
سبحان الله شد از تمامیکار تو چنان که وصف نتوان
در نعمت تو نکو نباشدخوردن غم خاکدان ویران
هنگام حساب ملک بسترنام دو جهان ز روی دیوان
در چشم مگس عقاب و پروازبر تارک پشه پیل و جولان
هر فخر که بینی آن ز خود بینهر قدر که دانی آن ز خود دان
مدح تو به سر نمی‌شود لیکدیری است که شد سخن به پایان