شمارهٔ ۳۱
ای در طریق عشق نگه کرده از کراندر خود غلط فتاده و افتاده در میان
اندر دل چو زاغ منه رخت عشق از آنطاووس عشق را به از این ناید آشیان
بر جان شدی نه بر دل چون بر هوا شدیکاندر چنین فرازی پر به که نردبان
چون پیش تیر غمزه جانان سپر شدیچون تیغ کن یکی سپر دست و دل نهان
بیعلتی بر این ره کاینجا نیفکندبار از پی دو تا خر لنگ تو کاروان
گر نیستی پرنده چو تیر کمان بپردل را مخواه سوده هر دست چون کمان
تا نزد خویشتن به جوی قدر باشدتکی اسب همت تو برد راه کهکشان
کس پشت دست دوست نبوسد چو آستینتا زیر پای خلق نساید چو آستان
از کیسه ستده داد خود مکندر عشق بحر باش به معنی نه ناودان
تن را به رمح هجر سزاوار دان که هستشایسته استخوان به سگ و سگ به استخوان
توفیر خود ببین لب او را به جان بخرکز بوسهای ذخیره کنی صد هزار جان
ور بوسه جای به ز لب او طلب کنیمشناس هیچ به ز رکاب خدایگان
شاهی که در متابعت او میتوان گذشتاز شیوه خیانت و از عالم زیان
چون حضرت مبارک او نیست حضرتیدر ساحت جهان سبب راحت جهان
ای بر در سرای تو جمشید پردهداروای بر سر سریر تو خورشید سایبان
ای با اجل خلاف تو همواره در رکابوای با ظفر سپاه تو پیوسته همعنان
از غایت سیاست تو در دیار تویک موی گوسپند کند کار صد شبان
گر رام تو نبودی از جور روزگاریک رادمرد را نرسیدی به تره نان
ای مرغزار ملک تو پیوسته در بهاروای بوستان عدل تو وارسته از خزان
بر درگه جلال تو گیرد به داوریهر روز دست صبح گریبان آسمان
بیتو تویی و با تو بود بیتو هر چه هستهر چند وصف ذات تو از این نیکتر توان
لیکن به روی این سخن اندیشه مرادر خانه مدیح تو عجز است میزبان