گنج

شمارهٔ ۳۰

۴۳ بیت
نه سیم و نه زر نه یار داریمپس ما به جهان چه کار داریم
ای مرد ز سیم و زر چه گوییغم جمله به یادگار داریم
از دست بداده دسته گلدر پای هزار خار داریم
آن شد که به کام خمر خوردیماکنون باری خمار داریم
بی‌آب شدیم اگر چه در طبعشعر تر آبدار داریم
چون خاک اسیر باد گشتیمبی‌باد نهیب نار داریم
اندر غم هجر آن نگارینبر چهره ز خون نگار داریم
اندر بنه صد شتر بدیدیماکنون غم یک بهار داریم
در عالم ما دو یک فزون نیستچون طبع شش و چهار داریم
چون موج فنا ببست عالمخود را به که استوار داریم
ماییم ز یک درخت رستهصد شاخ ز عشق با داریم
این چیست که پیش خود نهادیمنه منزل پایدار داریم
زاین لیل و نهار پر عجایبدر تن اثر نهار داریم
بی‌توشه شدیم در بیابانبا خود سر کارزار داریم
این است صفات ما که گفتیمشک نیست که کارِ زار داریم
گر چرخ به حال ما نپرداختشاهنشه حق‌گزار داریم
بل تا نفسی دو خوش نباشیمپیداست چه روزگار داریم
بنیاد نشاط گفته ماستخود را به چه استوار داریم
نزد همه خلق چون عمادیدر عاشقی اعتبار داریم
بر سنگ زنیدمان مپرسیدتا چند همی غبار داریم
بر اسب طرب کنیم جولانکی بر خر عمر بار داریم
آزرده انتظار گشتیمفریاد ز انتظار داریم
نومید ز شهر و یار شهرهامید به شهریار داریم
سرمایه داد و دین فرامرزکز هیبت او حصار داریم
تا بر در او قرار کردیمبر چرخ برین قرار داریم
خاک در او به فخر بوسیموز خلق زمانه عار داریم
در دولت او هر آن چه جوییمانگار که در کنار داریم
در مجلس او ز جان نگوییمجان را به چه استوار داریم
آن جا که کنند عرض دریاما چون شمران شمار داریم
در مجلس عاشقان به عونشبی‌لیل همه نهار داریم
کاهیم و سکون کوه خواهیمموریم و هلاک مار داریم
از زحمت عاشقان نترسیمچون حضرت او مدار داریم
از معجز عنکبوت و کوثردر دشت امان غار داریم
در لشکر او کمینه ماییمبنگر که چه کار و بار داریم
دیوانه نهیم دشمنش راچون خاطر هوشیار داریم
خلقند همه شکار عالمما عالم را شکار داریم
این همه راست است لیکنیک شربت بدگوار داریم
گر عزم سفر درست کرده استما جان به فکر فگار داریم
از دیده و دل براندم هیچونان که ز دل قرار داریم
لیکن ز برای بازگشتناین هر دو نثار یار داریم
او را همگان همی‌ستاینداینجا سر اختصار داریم
نه هر چه ز دست کفر خواهیمیا آن چه به دوست خوار داریم
این مقدمه‌ای است شعر او رازیرا که از این هزار داریم