شمارهٔ ۲۹
نخست نیست که گردون مرا سپرد به غممرا و غم را هرگز جدا نداشت ز هم
سپید تاب چو شمشیر زابتدا زادمسیاهروی شدم زانتها به سان قلم
منم که از پس تیمار بهتر است مراهزار بار ز باغ وجود داغ عدم
اگر به گوهر آدم سرشتهاند مرابسی ره است ز من تا به گوهر آدم
اگر سلامت ماه است از او ندیدم نورو گر سعادت بحر است از او ندیدم نم
هزار منزل حیرت گذشتهام بل بیشدو دست یک دل و یک دم ندیدهام یک دم
ندامت است مرا دام فضل بیحاصلجراحت است مرا نام عقل بیمرهم
سپهر زیر قدم شد مرا ز قدر نه زآنکه آتش دل من بس بلند کرد علم
خمیده پشتم در روی تنگی منزلمرا بساید پشتم اگر نباشد خم
بر آسمان میساید سرم که تنگ تر استز رنج بر من گیتی ز حلقه خاتم
فلک برای من انبار مینهد ز جفاجهان برای من اندوه میخرد به سلم
نه زآن عجب که مرا هیچ بر نیاید کارعجبتر آن که چگونه همیبرآرم دم
چنان ز دادگران نیست روزیم که اگربه من رسد نوشروان دهد عنان ستم
امیدوارم با این همه بلا ز جهانکه آزمودم او را به عهد نامحکم
اگر چه هم آخر بگذرم نیارم گفتبه گوشهای بنشینم خموش آخر هم