شمارهٔ ۲۸
زآنگه که در تصرف این سبز گلشنمدر کام اژدهای نیاز است مسکنم
چونان که عنکبوت لعاب دهن تندخون جگر ز دیده به تن بر همی تنم
در حلق همچو حلقه دامی شود مراهر دانه که از پی صیدی پراکنم
محتاج نان و آب نیم از برای آنکغم جای نان و آب گرفته است در تنم
آزادی آرزوست مرا دیر سالهاستتا کی ز بندگی؟ نه کم از سرو و سوسنم
از بهر آسمان کمر لعل کردمیگر زاده دو دیده بماندی به دامنم
بر تاب دل نهادم و بر زخم تن زدمگر آدمی رواست کز آهن بود منم
ای دست روزگار گه آزمون منشمشیر کن ز لعل که پاکیزه آهنم
گشتند روشنان فلک خصم من چنانکخورشید جز به جنگ نیاید به روزنم
سنگ سخن بلند برانداختم ز خشمتا آبگینه خانه افلاک بشکنم
بهتر ز من چراغ نیفروخت روزگارخورشید رشک برد و بیالوده روغنم
گفتی بگوی هر چه توان گفت زینهاربحرم شگفت نیست اگر موج میزنم
چون زنگ خورده آینهای گشتهام ز غمبیصیقل سخن نتوان گفت روشنم
بر آتش معاینه جوشیدهام چو دیگرسوا شود جهان چو بیفتد نهنبنم
عمری است تا ریاضت من میدهد فلککوری او هنوز نوآموز توسنم
باز سپید دانشم و در همه جهانجز آستان شاه نباشد نشیمنم
خسرو ملک طغان که ز بس لطف شاملشاز منت عطای وی آسوده شد تنم
ای رستم زمانه مرا دست گیر از آنکچاهی است این جهان و در او من چو بیژنم
آن جا که جز جمال تو بینند اکممموآن جا که جز مدیح تو خوانند الکنم