گنج

شمارهٔ ۲۶

۴۷ بیت
دست در هم نمی‌کند کارمپایمردی نمی‌کند یارم
چه کنم قحط مردم است آوخبا که گویم که راست کن کارم
کار من بد بُده است و هر که بودکار هر کس چنین نپندارم
خون و مالم حلال می‌دارندجرمم این است عاشق زارم
نه چو پرگار غم شده است دلمبر چه طالع زدند پرگارم
گر بر آرم به خرمی نفسیعشق گوید که این نه انگارم
نیک عهدی کجا به دست آرمکآخر کار او نیازارم
نیستم روی آن که در همه عمرروی در روی دوستی آرم
بر دلارام عرضه کردم حالتا دهد رونقی به بازارم
گفتمش آن ندارم اندر عشقبیش از این در فراق نگذارم
گفت جان می‌ده و حدیث مکنبه خدای ار جواب این دارم
چه جوابش دهم معاذاللهبر در او نه مرد این کارم
جان نداده وصال می‌جویمراست به کم عیار عیارم
زخم را رخنه کرده شمشیرموزن را گوشه گشته معیارم
چون بباید گرفت شاهینمچون بباید پرید مردارم
رنج تن را به دل هوا خواهمدرد دل را به جان خریدارم
درد در کاسه‌ام که قلاشمدست بر کیسه‌ام که طرارم
لقبم داده‌اند سلطانیچون عمادی چرا چنین خوارم
همه عیبم جز آن که در ثنابر سر میربار می‌بارم
عز دین خدای قتلغ ابهکه ز انعام او گران‌بارم
در هنر خواجه جهانم از آنکبه غلامیّ اوست اقرارم
تا نسوزم چو کاه دیوارشکاه‌برگی نبود مقدارم
ای بلند اختری که تیغت گفتدو رخت را شمار تیمارم
سعد و نحسی که در جهان بینیاز من آید که آسمان دارم
ثابتم نام میر بارشناسسر اعدای اوست سیارم
نتواند درود دست فناآن چه در باغ مملکت کارم
منظر عز و قصر دولت راجلد بنا و نیک معمارم
مجلس‌افروز بخت و اقبالمگردن‌افراز تخت احرارم
از سنانت خروش می‌آیدکه سر روزگار می‌خارم
منم آن اژدها که گردون رابه گه خشم میر مسمارم
ای بهشت‌آیتی که کینت گفتظفرآسای و سعی‌کردارم
چون به تو می‌رسم همه فخرمچون ز تو بگذرم همه عارم
اعتمادم بر آستانه توستکه به او حق عمر بگذارم
جز به تقلید تو نپذرفتندزیر کان زمانه اشعارم
از تو سلطان شناختم گر نهمن به سلطان کجا سزاوارم
نخورم غم چرا خورم چو توییاز پی هر مراد غم‌خوارم
برمگردان نظر ز جانب منکه به درگاه تو به زنهارم
نصرتم کن که با جهان دو رویسخت یک‌بارگی‌ست پیکارم
دل سپردم به خاک درگه توجان بمانده‌است نیز بسپارم
چه نکردی به جان من ز کرممن به مهرت چگونه نگسارم
به هوا گفتم این سخن نه به زرخود توان برد بوی گفتارم
گفتم ار جز به درگه تو رسدطعنه آید مرا ز دستارم
هیچ عیبم مکن چو ناله کنممرهمی آورم که افگارم
نان منت نمی‌توانم خوردزاین سبب خاسته است تیمارم
گر شناسم به از تو مخلوقیاز وفا و حفاظ بیزارم
تا گریبان من نگیرد مرگدامن تو ز دست نگذارم
تا قیامت بمان که نیست مرابه از این آرزو ز دادارم